تبليغاتX
روزانه های مریم سادات

روزانه های مریم سادات
 
قالب وبلاگ

سلام

عید همه مبارک

 در آخرین روز مدرسه سفال های رنگ کرده  خودمون  را که سر زنگ هنر درست کرده بودیم برداشتیم و  

وچیز های هفت سین  در آنها گذاشتیم.

یک ماهی هم بهمون  دادند.

ماهی توی شیشه ای بود  که قبلا خودمون روش نقاشی کرده بودیم  .

یک آینه هم قبلا درست کرده بودیم .

خلاصه سفره هفت سینمون کامل بود.

عکسش را هم که می بینید.

این قران آبی هم قرانیه که باهاش حفظ می کنم و پاره شده!!

راستی دوم عید تولد منه.

مثل هرسال دوتا تولد گرفتیم.

در روز دوم و سوم عید.

یک بار با مامانی و خاله و دایی و بچه ها مهتا و علی .

یک بار هم با مامانبزرگ و عمه ها و عمو و امیر رضا.

واز روزبعد  به مهمونی رفیتم  یا مهمون میومد.

امسال بابام ارز روزپنجم  سر کار رفت

وبیشتر خونه بودیم وهمه اش غر زدم که چرا به مسافرت نرفتیم

سی دی تکلیف عید  جالب بود

پیک هم بد نبود

راستی جزء2 هم تمام شد

                    


 

 

این عکسها را هم دیروز جاده چالوس گرفتیم.

شانس ما باران آمد .تگرک آمد و..

[ شنبه 12 فروردین1391 ] [ 23:23 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]

سلام   روز 4 شنبه ما اردو رفتیم

 اون هم قلعه سحر آمیز

در آن جا  را هنما یمان 6 تا وسایل سوارمان کرد.

 البته با سینمای 4بعدی 7 تامی شود

 به ما یک عینک دادند وروی صندلی نشستیم.

آقاهه گفت اگر ترسیدید اشکال نداره گریه کنید

نمی دونم شما تا حالا رفتید یا نه؟؟

وقتی شاخه درخت می شکست ،صندلیها پایین می رفتند

 یا موش و قورباغه زیر پامون می رقت یا آقا فیله با خرطومش روی

ما آب می ریخت.

 وبعد به کلبه رفتیم.

آن جا  یک آقا بود . و مسابقه بود. غزل  و دنیز  را هم انتخاب کردند و از مدرسه های دیگرهم بودند.

 و قتی می خواستیم برویم یک سی دی به ماهدیه  دادند

 وآن روز ساعت 2  به خانه آمدم

جاتون خالی خوش گذشت

--------------------------------

پی نوشت۱:من با پارمین هم دوستم هم هم کلاسی و هم همسایه.

پارمین هم وبلاگ زده.

برای دیدن وب پارمین  روی روزانه های پارمین کلیک کنید.

پی نوشت ۲:من دوبار مریض شدم مامانم برام نذر کرده بود.

امروز مامانم تو  خانه ی مامانی با کمک مامانی و خاله نذری پختند.

جاتون خالی خوشمزه شد

 

[ شنبه 24 دی1390 ] [ 18:23 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]
 سلام.

اعلان بزور مامانم نشستم تا بعد از مدت ها پست بنویسم.

امروز کارنامه ی ماهانه دادند.

برای من همش خیلی خوب بود..

 امسال  روز دانش آموز جمعه بود.

به جاش امروزجشن  بود.

خانم به همه یک کارت یادگاری داد و یه مداد که سرش سیندرلا است.

امروز برنامه داشتیم.

من قران خواندم

سرود ملی  را همه باهم خواندیم. 

بچه ها به رنگ های پرچم کاور داشتند کاورمن  سفید بود.

پرچم همه دستمون بود.

 یک شعر هم به نام ما دانش اموزیم با هم خواندیم.

 امروز روز خوبی بود

این روزبه  همه دانش آموزان  مبارک باد

[ شنبه 14 آبان1390 ] [ 21:28 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]

                   

سلام

مدرسه ی ما چون تعداد دانش آموزان کم است

جشن شکوفه ها همه مدرسه میرویم.

دفعه قبل که مدرسه رفتیم خانم مدیر از من خواست

 برای روز جشن،  قرآن با معنی بخوانم.

من چند آیه از سوره ی قلم با معنی حاضر کردم و

سر صف با بلندگو خووندم.

به من از بال  پروانه ها و تل فنری مثل شاخک

پروانه وصل کردند .

پارمین لباس محلی پوشید  و پرچم را  بالا برد.

به من و پارمین  و هرکسی که در مسابقه برنده

می شد جایزه می دادند یه برچسب بزرگ که به در

اتاقم زدم و دوتا گیره سر به همه دادند.

 3تا آقا برامون نمایش و ارگ زدن ویکی شون وایساده بود  .

 بعد رفتیم سر کلاس  خانم مون که اسمش زارع  است .

گفت که به جای ماه و ستاره سال قبل ،امسال رودیوار خط بود و بالاش

 عکس خرس پو بود هرکی بچه خوب باشه بالامیره

 و ظرف عسل میخوره.

تودریا ماهی خوشگل قرمز و زرد بود هشت پا هم

بود هرکی ماهی باشه خوبه  و هرکی هشت پا باشه شیطونه.

کتاب هم ندادند.

بعداز  مدرسه رفتیم خونه مامانی .

خاله هم بود با علی بازی کردم.

این عکس من و علی برای پارک چیتگره . سر این کاجها خیلی علی من را اذیت کرد

 کاجهای  من بیشتر بود گفت با هم قاطی کنیم ولی بعد دیگه به من نداد !!!!

[ جمعه 1 مهر1390 ] [ 19:50 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]

 

سلام

اولین شب قدر مهمان داشتیم  بعد از مهمان ها من وضو گرفتم اول نماز شکر خوندم چون خانم گفته بود حالا که جزه 1تمام شده نماز شکر بخوان .

 بعد نماز شب قدر خواندم وبعد نماز های خودم را .

راستش یه مدتی بود نماز نخوانده بودم ولی اون شب خیلی خوشم آمد .

 با مامان قران هم روسر گذاشتیم .

من برای فامیلها و دوستانم دعا کردم.

چندتا آرزو هم کردم: درسام خوب باشه . سلامت باشیم و یک خانه ی دوبلکس  خیلی قشنگ داشته با شیم و آرزوی  اصلیم یک چوب سحر آمیز داشته باشم .

دومین شب قدر من و مامان و عسل ومامان عسل رفتیم امامزاده حسن خیلی شلوغ بود .

 تو خیابان هم مردم نشسته بودن.

توحیاط پیش مامان غزاله نشستیم.جامون خیلی تنگ بود.

من و عسل از قران کوچک سوره یاسین و الرحمن را خووندیم.

دوتایی دستشویی هم رفتیم.کلی صف ایستادیم تا نوبت ما بشود.اما بهتر شدیم.

خیلی خسته شدیم ساعت 2 هم برگشتیم.

قراره شب قدر بعدی ما را مامانها نبرن.

راستی دیروز سر کلاس قرانم مامان داشت سوره مریم را می خواند .

اولش کهیعص بود از مامان پرسیدم چیه؟گفت اینها رمزه .

من فکر کردم اگر با ناخنم کلمه را پاک کنم زیرش رمز معلوم میشه

 اما خانم گفت وقتی امام زمان بیاد رمزها معلوم می شود.

این هفته باید امتحان 3 جزء را بدهم شما هم برام دعا کنید.

 

 

[ دوشنبه 31 مرداد1390 ] [ 17:47 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]

14.jpg

سلام.

من ۳ ساله کلاس قران می روم و جزء۳۰ و ۲۹ را حفظم و جزء 1

جلسه بعد تموم می شود .

امروزوقتی به  "صبغه الله" رسیدیم خانم گفت: معنیش یعنی رنگ خدا

ولی نمیدونم رنگ خدا چیه؟؟

من یادم آمد تو کتاب " به من بگو خدا چیست؟" درباره رنگ خدا  

خوانده بودم.حالا برای شما هم می نویسم:

 رنگ آسمان  آ بی  اَست .

گنبد حرم  امام رضا زرد است 

کبوترهای حرم  سفید اند .

درخت ،گل و بادکنک و......رنگ مخصوص دارند .

 اما اگر چیزی را نبینیم میشود گفت چه  رنگی است؟

مثلا مهربانی یا دوست داشتن یا شادی چه رنگی است؟

فکر کردن،یادگرفتن،عقل و هوش چه رنگی است؟

اینها دیدنی نیستند تا بگوییم چه رنگی است؟

خدا هم همینطور است

اصلا خدا دیدنی نیست تا رنگ داشته باشد

خدا آفریننده رنگ ها است .

رنگ داشتن برای او بی معنی است البته  قرآن  ازما خواسته

به رنگ خدا در بیاییم .

منظورقران رنگ آبی و سبز نیست .

بلکه ایمان به خدا و کارهای خوب است.

رنگ خدا یعنی مهربانی و خوبی و پاکی .

اگر ما نماز بخوانیم یا به مادرمان  کمک کنیم هم رنگ خدا شده ایم.

اگر حسود نباشیم رنگ خدا بر دل ما نشسته است.

 رنگ خدا یعنی دوستی با خدا و بنده های خدا.

رنگ خدا زیباترین رنگ خداست.

 ------------------------------------------------------------------

پی نوشت ا:چون در نوشتن پست اصلا غلط نداشتم مامان بهم جایزه

"کتاب خانم کوچولوی مرتب "داد.

پی نوشت ۲: مسابقه قران برنده نشدم چون تجوید کلاس نرفتم وقتی مامان

 گفت خیلی ناراحت شدم و گریه کردم.

دیگه هیچ مسابقه ای هم شرکت نمی کنم

  

 

 

[ سه شنبه 18 مرداد1390 ] [ 15:22 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]

سلام .

 هفته ی قبل سه شنبه از مدرسه  زنگ زدند  فردا ش  برای فیلمبرداری

بریم مدرسه  (فیلم برای تبلیغ مدرسه).

من دوست داشتم برم اما مامانم   چند جا کار داشت .

بلخره بشرط جایزه  قبول کردم که نروم .

 چها رشنبه با خاله اعظم و خاله شیرین  رفتیم هردو مدرسه مامان و اداره.

هواخیلی گرم بود. مامانم رفت جایزه شو گرفت به من هم یک پاک کن لاک پشتی دادند!

بعد رفتیم خونه خاله رحیمه.

خاله قراره بره مکه .  من خاله رحیمه رو خیلی دوست دارم .

 خاله رحیمه و خاله آذر دخترهای من هستند و به من مامان میگن.

بقیه دوستان مامان هم بودند.از بچه ها علی کوچولو و امیر عباس بودند.

این امیرعباس خیلی شیطونه و به همه چی دست می زد به من هم حرف

بدی زد.

نهار خیلی عالی بود.

بعد که آمدیم مامان به قولش عمل کرد و برام یه سری قابلمه خاله بازی خرید.

این هفته کلاس قرانم تعطیله .آخ جونم

نتیجه مسابقه اعلام نشده هنوز.

[ یکشنبه 2 مرداد1390 ] [ 21:13 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]

سلام 

من همون مدرسه میلاد دانش ثبت نام کردم .

کلاس شنا هم  خداراشکر تمام شد   .

من خیلی کلاس شنا را دوست ندا شتم  چون  مربی های بدی داشتند .

سرم داد می زدند جواب خداحافظی من را هم نمی دادند .

هر دفعه می گفتم مامان می گفت متوجه نشدند یا دوستت دارن میخواهند

 یاد بگیری.

 اما روز آخر حرف خیلی بدی به من زدند وقتی به مامان گفتم خیلی نا راحت شد .

5شنبه مسابقه قران بود.

4شنبه از صبح تا شب مامان ازم می پرسید .

5شنبه زود بابابا رفتیم تا زود امتحان بدهم.

قرار بود شعبه 7 تیر امتحان باشد.

وقتی رفتیم گفتند  مسا بقه جای دیگر است چطور به شما خبر ندا دند ؟

مامان زنگ زد به  بابا اما گوشیش همراهش نبود.

 مامان خواست که برای ما آژانس  بگیرند  آمدیم سرکوچه هرچی واستادیم

ولی خبری نبود .

بعد رفتیم بالا خانمه باز هم زنگ زدند تا راننده آمد.

 موقع ی پیاده شدن مامانم و آقای راننده  پول خرد نداشتند حالا مامان رفت

پول خردکنه.

حسابی عصبانی و کلافه شده بود .

چون وقتی رفتیم یه عالمه بچه زودتر از ما آمده بودند.

 نازنین هم بود که همیشه سر کلاس  قایبه  همش  میره شمال و من تو

کلاس تنهام .

 نازنین زودتر امتهان داد ما تا ظهر آنجا بودیم و من خیلی خسته شده بودم.

چند بار مامان رفت پیش خانم ابراهیمی (خاله محمدحسین طباطبایی) و گفت

 کی نوبت ما میشه؟؟

بل خره   نو بتم شد و رفتم  پشت بلندگو سوالاتم را خوب جواب دادم.

تو حیاطش قبر چند تا شهید گمنام بود .

بابا آمد دنبالمون .رفتیم پارک بستنی خوردیم و از همون جا رفتم کلاس قرانم

 و خانم که دید خسته ام فقط بهم درس داد.

بعد بابا رفت کباب بگیره  من هم تا بابا بیاد گوجه کباب کردم.

نتایج مسابقه هفته بعد  اعلام میشود .

 قراره مامان و بابا برام فعلن یه جایزه کوچیک بگیرند.

     

 

-----------------------------------------------------

عیدتون مبارک

 

 

[ جمعه 24 تیر1390 ] [ 11:51 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]

 

سلام  .

من از خیلی وقت قبل به مامان گفتم من را شنا ثبت نام کنه.

شنا با پارمین وهستی میرم اولش ذوق داشتم ولی  الان دوست ندا رم برم   و قبل از کلاس

گریه می کنم  که نرم .

 قران هم که هنوز میرم.

 1 شنبه که هم قرآن  دا شتم  وهم شنا . بعد از ساعت 7 مدرسه جشن داشت و دعوت کرده

بودند.

 مدرسه مون که  جاش یجای دیگه رفته.

رفتیم   تو حیاطش  نقاشی کشیدیم .

مدرسه هوشمندسازی شده .تو کلاسا به جای تخته سیاه پروژکشن گذاشتند.

 برای هر کی یک کمد در کلاس هست.

 وقتی خانم تد ریسی رو دیدیم  بغلش کردیم و خوشحال شدیم. خانم عبدی هم بود.

 بعد رفتیم  سالون بالا غزل وهستی  هم بودند.

 آقای مجری چند تا برنامه اجرا کرد .

هی  می گفت بپریم  بالا دست وجیغ بکشیم .

من تا دو روز بعد پادرد داشتم انقدر که پریده بودم.

 شعبده  بازی  هم جالب  بود.

راستی من تو قرعه کشی  برندهی صد  هزار تومن تخفیف شهریه شدم .

هستی و پارمین آینه برنده شدند.

آخرسر خانم به اونا هم از این برگه ها داد.    

جشن تا ساعت ۱۰ و نیم طول کشید.

این هم عکس من و خانم تدریسی معلم کلاس اولم - جشن فارغ التحصیلی    

          

[ جمعه 10 تیر1390 ] [ 19:26 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]
 

سلام.

دیروز من ومامان گل   و شیرینی گرفتیم روز قبل  هم شلوار وتیشرت  خریدیم.

وقتی بابا اومد جشن گرفتیم و خوش گذشت.

 

 

 

بعد من یه نقاشی کشیدیم نامه هم نوشتم و با کادو رفتیم خونه بابایی.

بابایی از نامه و نقاشی من خیلی خوشش آمد.

امروز هم مامان بزرگ و عمه ها اومدن و عصر رفتیم سر خاک بابا بزرگم که اصلاندیدمش.

 

بعد هم من برای بابایی گل گرفتم و رفتیم خونه بابایی.

مهتا دختر داییم هم بود اماتا مردا رو می بینه گریه می کنه.

من مهتا را خیلی دوست دارم .الان ۷ ماهش هست.

خاله هم اومد و با علی شیطونی کردیم.

من و عسل هرچی کتا ب داشتیم با هم عوض کردیم و خووندیم.

یه روز ۲۲ تا کتاب خووندم.

 

 

 بعد نوشت:این هم یه نقاشی من .

 

[ پنجشنبه 26 خرداد1390 ] [ 22:20 ] [ مریم سید حسنی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
امکانات وب
کد وبگذر
 -----------------

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس